آخرین اخبار
کد خبر: ۷۵۵۳
تاریخ انتشار: ۰۳ مهر ۱۳۹۳ - ۰۸:۵۰
وقتي بوي ماه مهر به مشام ميرسد فورا خودمان را براي زنگ انشاء با موضوع"تابستان خود را چگونه گذرانده ايد" آماده ميکنيم.
سلام خبر، در تابستان از اول صبح تا پاسي از شب در کوچه‌ها وِل بوديم. وقتي که به منزل مي‌رفتيم مجبور بوديم بجاي باب اسفنجي به اخبار شبانگاهي گوش بدهيم. زورمان به پدر نمي رسيد و تابستان ما کلا رنگ وبوي سياست به خود گرفته بود. هر اتفاقي را که در کشور مي‌افتاد در دفترمان يادداشت ميکرديم تا دست پُر برسر زنگ انشاء حاضر بشويم. روز اولي که به مدرسه رفتيم زنگ انشاء داشتيم وما هم توانستيم خودمان را به معلم ثابت کنيم. شروع به خواند انشاء کرديم.
بسم الله الرحمن الرحيم
موضوع انشاء: تابستان خود را چگونه گذرانديد.
ما بعداز تعطيلي مدارس از صبح تاشب علاف کوچه‌ها بوديم و آخر شب هم که به خانه مي‌آمديم مجبور بوديم به اخبار گوش بدهيم، زيرا پدرمان کلا عشق اخبار بود. يک شب که اخبار از طرح توليد نسل مجلس حرف ميزد، پدرمان بسيار تحت تاثير قرار گرفت متفکرانه بلندشد وگفت فعلا بروم!!! خودمان را پرت کرديم، به پايش افتاديم گفتيم: پدر به من رحم کن، شما در مخارج ماهم مانده ايد، يکي دوسالي صبرکن. با چشماني گردشده وچندين علامت تعجب بالاي سرش به ما نگاهي کرد وگفت: منظور؟ گفتيم مگر نمي‌خواهيد برويد توليد نسل کنيد؟ يکي زد پس کله مان وگفت: ميخواهيم به w.c بروم.
روزبعد رفتيم توکوچه تا دوباره روزمان را به شب برسانيم، اما همه بچه‌هاي کوچه از يک چيزي به اسمِ وازکتومي حرف ميزدند. مابراي فهميدن بهتر به سراغ اينترنت رفتيم. ديديم نوشته است"مجلس هرکس را که وازکتومي بکند به زندان مي‌اندازد". بعداز آن رفتيم يک اسپري خريديم و اسم پدرِ بچه‌هايي که با ما مشکل داشتند را روي ديوار مينوشتيم که وازکتومي کرده است. بنده هاي خدا از ترس تا يک ماه متواري بودند. جوري شد که تنها مردي که درکوچه ما پيدا مي‌شد، پدرم بود. در کوچه ما منع آمد وشد، برقرار شد وحکومت نظامي بود هر روز مي‌گفتند فلاني خانه شما در محاصره است،دستهايت بگذار روي سرت وبيا بيرون.
بعداز اين جريان دوباره کنار پدرم نشسته بوديم وبه اخبار گوش مي‌کرديم که با يک صحنه مهيج روبرو شديم در مجلس داشتند به دخترهاي نامحرمِ"ساپورتي" نگاه ميکردند!!! گفتيم پدر: آيا اين جرم نيست که مجلسي‌ها دارند به عکس دخترهاي مردم نگاه ميکنند؟ پدرم گفت: نه! اينها دارند خودشان را براي جنگ در"جبهه فرهنگي" آماده ميکنند. از آن روز ما هم رفتيم وبا نگاه کردن، خودمان را براي جنگ درجبهه فرهنگي آماده کرديم؛ البته همسايه‌ها از نيت خيرِ ما باخبر نبودند وبه ما ميگفتند پسرِ هيز بي تربيت!
در يک شب ديگر ديديم رئيس جمهور کلي عصباني است و ميگويد برويد به جهنم، فردايش يک عده مفقودالاثر شدند، چندين مصدوم داده شد ويک عده هم رفتند زير لحاف اعتدال تاهم گرمشان بشود وهم ببينند آنجا چه خبر است.
در اين تابستان خيلي اتفاق افتاد ودر آخرين روزهاي تابستان وقتي طبق معمول از کوچه به خانه رفتيم ديديم پدرمان درنهايت عصبانيت دارد توي هال قدم ميزند گفتيم چيزي شده است؟ گفت گم شو!!! ماهم به نشانه اعتراض ابروهايمان را بالا انداختيم تا دوزاريش بيفتد واوهم جوري به مانگاه کرد که پنج زاريم افتاد. مادرمان که نظاره گر اتفاقات بود مارا به گوشه اي کشاند وگفت پدرت بخاطر سفر روحاني به آمريکا ناراحت است دَم پَرَش نشو!! باز به سرغ اينترنت رفتيم تا ببينيم چه شده است. ديديم در يک شب قبل از سفر عده اي بانام دلواپسان يک همايش ديگر گذاشته اند و نگرانند. باخودمان گفتيم اگر اوضاع برهمين منوال باشد تا پايان دولت روحاني احتمال پُرشدن بخش قلب بيمارستانها زياد است. ماهم دست به دعاشديم و براي برکناري دولت روحاني دعا کرديم.
برچسب ها: طنز ، انشا ، تابستان
نظرشما
نام:
ایمیل:
* نظر: